تبليغاتX
خاطره های من و رضای عزیزم
خاطره های من و رضای عزیزم

داستان ها و خاطره های قشنگ من و رضا


دارم میرم

سلام

 

دوستان من بعد از مدتی اومدم

 

دیگه حرفی برا گفتن نمونده..مونده؟

 

چی بگم من؟

 

چیزی که ازش میترسیدم اتفاق افتاد

 

همه دیگه فهمیدن

 

آبروی من رفته.من کاری نکردم.ولی عاشق شدن بین شکلی هم آبروی آدم رو می بره

 

نمی دونم چطوری تو روی بابام و مامانم نیگا کنم؟

رضا؟از رضا بگم؟

رضا هیچ.

نشسته ور دل مامانش اینا که باید همین الان نامزدمون کنین!!!!!!!!!!!!!!!

اخه من چی بگم بهش؟مادرش هم به مامان من زنگ زده و...

مامان منم گفته نه..چون دختر من میخواد درس بخونه

و به ازدواج آخر آخر فکر کنه.حالا هر چی بوده تموم شده..دختر من اشتباه کرده.دیگه فراموش کنین

اونم به پسرش گفته..اونم کلی ریخته بهم.

به من زنگ زد.منم بر نداشتم..مامانم گفت برندارم

اس زد که حالا همین قدر عاشق بودی؟

من بخاطر تو چه کردم؟تو چه کردی؟

من نمی دونستم چی جوابشو بدم.

حالا دیروز اومد دم خونه مون.بابام هم دیدش و بهش گفت برو سراغ زندگیت پسر

نذار احترام خونوادگی خدشه دار شه

اونم رفته بود..

بابام تصمیم گرفته ازاینجا بریم..بریم یه شهر دیگه!

آخه چرا؟چرا ؟

من دوستش دارم.نمی خوام ولش کنم..میدونم اون بی من میمیره

من میشناسمش..تحمل دوری نداره..میترسم دوباره خودکشی کنه

اما باید گوش کنم به حرفای بابام..

قراره بریم یه شهر دور تر از اینجا..

دور..دور

من تحمل دوری ندارم بچه ها

چه کنم؟چی کار کنم؟

میمیرم..رضا هم میمیره

آخه بد بخت تر از من هم دیدید؟

حالا که اخر بازیه باید اینطور شه؟

کمکم کنید دوستای همیشگیم...پس کوشید که نمیاید؟

بیاید به دادم برسید

 

 

 

 

 

پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 توسط نسیم |

سلام بچه ها

 

خوبید؟

 

شرمنده یه مدتی نبودم...من..همون کاری رو که نباید میکردم کردم

آره..درسته..خودسوزی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نمی خواستم بکنم ولی مجبور شدم..بخدا مجبور شدم..فکر نکنید خیلی عاشقم یا هوسباز

رضای لعنتی تهدیدم کرد به اینکه آبرومو می بره منم از ترس اینکه بابام اینا بفهمن من دوستش دارم و...

اینکار رو کردم..من گناهی نکرده بودم..اما نمی دونم چرا از تهدیدش ترسیدم.

رفتم خونه...یه بشکه نفت برداشتم..

بخدا من از اسم سوختگی هم می ترسم..وحشت دارم از سوختن..اما ترس.

رفتم تو اتاقم..رضا زنگ زد..اول نخواستم بردارم.بعد ترسیدم برداشتم..گفت فکراتو کردی؟

ببین نسیم ن تحمل ندارم..میمیرم ها و گریه کرد..منم گفتم آره..فردا خبرش بهت میرسه..خدافظ..گفت نه..میخوام صدای ضجه هات رو بشنوم..میخوام بشنوم که حس منو درک کردی..چطور با حرفات آتیشم زدی.آتیشی که ضجه می زدم باهاش..گوشتم رو تیکه و زغال کرد..بخاطر تو..میخوام درد سوختن رو بفهمی..که حق نداشتی با من اینکار رو کنی..منم همینطور گریه میکردم و التماس.اما کو گوش شنوا؟

حالا حالش بهتر بود و میتونس راه بره..من نمی دونم موقع تلفن دقیقا کجا بود.

 

خلاصه گوشی رو گذاشتم که بشنوه..یه بشکه نفت ریختم رو خودم..اما قبلش اینقدر گریه کردم..که چرا؟چرا؟من که زندگیم رو دوس دارم..عاشق خانواده ام هستم..عاشق خدا..چرا باید خودمو جهنمی کنم...اما چی میکردم؟دنیا دور سرم می چرخید..دلم میخواس زمین دهن باز کنه قورتم بده اما اینطور نسوزم..سرم از گریه زیاد گیج می  رفت.نفت ها رو ریختم اما از خدا خواستم کمکم کنه..گریه کردم..ضجه زدم..جیغ کشیدم..کسی نبود..در حیاط رو بستم و کبریت رو در آوردم..صورتم خیس خیس بود.هم خیس نفت هم خیس اشک...کبریت رو کشیدم و جیغ می زدم..هنوز نزدیک نکرده بودم کهآتیش گر گرفت..چطور براتون اون صحنه رو بازسازی کنم..چه بود..مرگ رو با چشمام دیدم..جیغ می زدم خدایااااااااااااااااااااا کمکم کنننننننننن......سووووووخخخخخخخختتتتتتتممممممممممم..

اما کسی نبود..داشتم می مردم.. از سوزش و درد....یکی پشت سر هم می زد به در..اما نمی تونستم باز کنم.همینطور تو شعله ها میسوختم و خودمو از درد به در و دیوار می زدم و داد می زدم که دیدم یه سطل بزرگ آب روی بدنم ریخته شد..و یکی بغلم کرد و فورا گذاشتم تو ماشین.. دیگه نفهمیدم چی شد..چشم که باز کردم تو بیمارستان بودم..مادرم بالا سرم ضجه می زد..بابام گریه میکرد..خاله هام و عموم و رضا هم بودن..وقتی به زود پرسیدم چی شده کسی چیزی نگفت..رضا رو دیدم که داره گریه میکنه و سرش روی بدن منه..مامانم اومد پهلوم و گفت آخه چی به تو باید گفت دختر؟اینم کار بود تو کردی؟اگه از همون اول بهمون میگفتی بهتر نبود که خودتو ناقص کنی؟و گریه میکرد.من هنوز گیج بودم..رضا بلند شد و بهم گفت خوبی؟من داشت یادم میومد که چی شده..گفتم برو گمشو نامرد..تو این بلا رو سرم آوردی..گفت بذار برات توضیح بدم..گفتم بده و برو..گفت اونا همه چی رو فهمیدن..من بهشون گفتم..داشتم از تعجب می مردم.که بابام چیزی نگفته..گفتم خوووببببببب؟؟؟!!!!!گفت وقتی بهت گفتم تو هم بسوز دم در خونه تون بودم..میخواستم تو رو امتحان کنم..چون یکی بهم گفت تو با یه ژسر دیگه دوستی..میخواستم وفاداریت رو ببینم..نمی دونستم اینکار رو میکنی..دم در خونه وایسادم و اونی که بردت بیمارستان من بودم..خودم اومدم..پشیمون و کور...ببخش منو..ببخش که ذره ای به عشق و وفاداریت شک کردم..و یه عمر بدبختت کردم...شرمنده نسیمم..و دستمو بوسید و رفت..

من داشتم گریه میکردم..خاله و مامانم اومدن پیشم..گفتم چند روزه اینجام؟گفتم ۲ هفته است که تو بیهوشی..چند عمل روی صورت و بدنت انجام شده..که به حمد الله خوب شدی...سوختگی پایینه.حدود۳۸درصد..و الان جز چند لکه تو صورتت دیگه مشکلی نداری..من آیینه خواستم..نداددند..ولی اصرار کردم..گریه کردم..تا به زور دادند..چند لکه نبود بچه ها..صورت من اصلا اون صورت قبلی نبود..اینقدر جیغ و گریه و زاری کردم که با مسکن خوابیدم..بعد چند ساعت بیدار شدم و دیدم کل فامیل اومدن بیمارستان..همه فک کنم فهمیده بودن.دیگه ملاقات تموم شد و فقط خانواده و رضا موندن...رضا اومد تو اتاق..گفت نسیم ببخش منو بابت همه آزار ها و اذیت هایی که به تو کردم..دیگه همینجا قسم یاد میکنم که تا آخر عمر نوکریت رو کنم..حتی اگه تموم دنیا بامون مخالفت کنن..از این ساعت تا لحظه مرگ نوکرت هستم..حلالم کن نسیمم..منم هیچ حرفی نزدم...اونم رفت..بعد یه هفته حالم بهتر شد و مرخص شدم

صورتم هم خدا را شکر بهتر شده..داره خوب میشه..به هر ضرب و زوری اومدم نت که خبر رو بدم و برم.

شاید باورتون نشه ولی یه خدا حقیقت داشت..

خدا نگهدار تا بعد

جمعه بیست و سوم مرداد 1388 توسط نسیم |

کمککککککککککککککککککککک..سوووووووووخخخخخخختتتتتتتتتتتتتمممممممم

سلام دوستان عزیزم..من باز هم اومدم..

 

شروع میکنم..رضا که تارهای صوتی اش عمل شده..اما هنوز درست نمی تونه حرف بزنه ..

و من هنوز غصه دارم..چند شبه میخوام آپ کنم حوصله ندارم...الانم اومدم خبر بدم و برم

اون حالش کماکان بده

منم هیچ کاری نمی تونم بکنم و همین داغونم کرده

امروز عصر خونه شون رفتیم.دیدمش ولی چون شلوغ بود نتونستم باهاش حرف بزنم...

اما متوجه حالش شدم..سوختگیش خییییییییلی کم شده...نزدیک۴۰٪..!!!!عالیه...اما صداش

برنگشته....یه کم هم ورم داره

نتونستم باهاش مستقیم بحرفم...فقط با اس ام اس..گفت حالم خوبه...تو کم میای پیشم

گفتم آخه عزیز من چطوری بیام؟شک میکنن خب..میگفت آخر نمیخوان بفهمن؟گفتم حالا کو تا آخر؟

اونم حرفی نزد..حالش بده...فقط دعا کنید..دعا..تا ما هم  مثل شما شاد بشیم..

ببینین من نمیدونم دیگه باید چه کنم..خسته ام..خسته خسته..نمی دونم چه کنم.

دغدغه ام زیاد شده..بریدم..مگه من چقدر تحمل دارم؟نمی تونم صبر کنم.نه اینکه خیلی آتیشی

هستم هاااااااا..نه نه...دیگه تحمل این وضعیت رو ندارم..آخه یه لحظه خودتونو جای من بذارید

من نیاز دارم تخلیه بشم..کجا بهتر از اینجا.خودمو تخلیه میکنم..حرف دلم رو میگم

شما که نمیاید..بابا بیایدکمکم کنید.چه کنم؟اون دیوونه داره میمیره.منم همینطور..

یا اون باید سالم شه.یا منم باید بسوزم..تنها راه همینه..نه؟

این حرف اونه..دیشب زنگ زد..گفت ببین نسیم تنها راه همینه..به زور حرف میزد.عین لال ها

گفت ببین خسته شدم از این وضع..دارم دیوونه میشم..روانی.تنها راه همینه..یا باید من سالم شم(با گریه)یا تو هم باید عین من بشی...یکه خوردم..گفتم چه؟

گفتم آره همین..تو باید خودتو بسوزونی...ولی فقط ۴۰ درصد..نه کمتر نه بیشتر.تا مثل هم باشیم..با هم بمیریم...یه زنده بمونیم..

چه باید میگفتم؟اگه نه میگفتم که دنیا رو خبردار میکرد.اگه آره میگفتم که نمیشد

نمی تونستم خودم رو بسوزونم..آخه چرا؟چطوری؟بنابراین قطع کردم...از اون موقع یه پشت داره زنگ میزنه و من رد تماس...اس زد چیه کم آوردی؟جا زدی؟عشقت همین قدر بود؟

آخه شما بگید چرا بی دلیل و منطق کاری کنم؟مگه میشه؟ای کار دلیل بر عشق نیست.

نه من هرگز این کار رو نمیکنم...تا پس فردا وقت دارم.کمکم کنید تو را خدا

پنجشنبه چهارم تیر 1388 توسط نسیم |

بعد کلی غم

سلام خدمت دوستان عزیزم..

 

من بعد مدتی اومدم.نظرای خوبتون رو هم خوندم.

شما درست میگید..ولی دیگه کار از کار گذشته....

نه نه نه نه..رضا رنده هست...ولی زنده بودنش هیچ فرقی با مرگ نداره..باور کنید..

دیگه دارم دیوونه میشم..بعد اون روز...تازه یه هفته پیش مرخص شده..ما هم رفتیم خونه شون

اول نمیخواستم برم..اما نتونستم خودمو بگیرم..رفتم...که ای کاش نرفته بودم..داخل خونه شدیم...وقتی

 دیدمش بقرآن دهنم قفل شد و اشک خودبه خود از چشمم جاری شد..حتی نتونستم سلام کنم.

به زور خودم رو کنترل کردم..اما دهنم قفل بود و صدام در نمی اومد..خفه بودم..داشتم می مردم..تموم 

صورتش و دست و پاش و خلاصه کل بدنش باندپیچی بود..اصلا صورتش و هیچ جاش معلوم نبود

فقط چشماش و دهن و دماغش..اونم تا من رو دید رفت زیر پتو..بعد مامانم اینا و...رفتن تو اون اتاق که

مزاحمش نباشن..من موندم..رفتم پتو رو از روش کشیدم..گفتم پاشو ببینم..این چه بچه بازی هاییه

که داری درمیاری؟اما جوابی نشنیدم.دوباره پرسیدم.جوابی نشنیدم..خواستم بزنم تو گوشش..اشکش

ریخت رو دستم!!نگاهش کردم..گفتم چیه؟اون اشاره میکرد...بعد کلی فهمیدم اصلا..اصلا نمی تونه

حرف بزنه.!!!!!!باورتون میشه؟تارهای صوتی اش همه قطع شده بود!وقتی متوجه شدم...میخواستم

 غش کنم..جیغ بزنم.اما نمی تونستم..دستشو گرفتم گفتم چرا؟چرا این کار رو کردی؟مگه من بهت چی

 گفتم؟تو که نباید اینقدر ضعیف باشی..اون هیچی نگفت..فقط اشک ریخت..بهش گفتم هر چی راجع به

 عروسی و....بوده دروغ بوده/گفتم منو ببخشه..ازش خواهش کردم.دستشو بوسیدم..اما اون سکوت

 کرد..نمی تونست چیزی بگه..کفتم کی خوب میشی؟ابروهاش رو به معنی هیچوقت بالا

انداخت...داشتم دیوونه میشدم..خداااااااااااا.چرا؟چرا؟خوبه تو اون شلوغی کسی متوجه نبود من نشد

دیگه ازش عذر خواستم..گفتم دیگه تکرار نمیشه..گفتم غلط کردم.گفتم.هر چی اون بخواد براش انجام

میدم..اما اون هیچی نگفت..حرفای من بی جواب موند..حرفایی که انتظار جوابهایی مثل:منم

همینطور..معذرت میخوام و ...رو ازشون داشتم..حرفای از سر احساسم بی جواب موند..خلاصه ازش

خدافظی کردم و با صورتی خیس اشک ترکش کردم..رفتم...خونه..دو سه روز بعدش رفتیم باز پیششون

پانسمان ها رو در آورده بود..وای یک صحنه ی هولناکی بود..که همه شوکه شده بودن.اصلا انگار عوضش

 کرده بودن..خودش نبود..جراحی پلاستیک شکل صورتشو کامل عوض کرده..دیگه اون مهربونی و 

 صمیمیت و احساس و جذابیت توی چشما و صورتش موج نمی زنه..دیگه مثل قبل عزیز و خوشکل

نیست..یه آدم دیگه شده..حتی صدا و هیکلش هم تغییر کرده..صدای گرمش،خشک و بی روح شده.

هیکل لاغرش،ورم کرده..چاق شده..صورتش که اصلا زیادددددد تغییر کرده..اصلا خودش نیست

رضا نیست..نیست..نیست...من باید چه کنم؟تکلیف من بدبخت چیه؟بازیچه شدم؟نمی دونم

فقط اینو میدونم که رضا رو با وجود این همه تغییرات هنوز هم دوست دارم..البته اگه اخلاقش تغییر نکرده

باشه..اگه آره..که دیگه به درد من نمیاد..دعا کنید اخلاقش همون قبلی باشه...الان که نه میتونه

بلند شه راه بره.کف پاش سوخته..نه میتونه بشینه...کمرش تا پشت زانو سوخته..فقط باید بخوابه..اونم

 به پشت..سوختگی شکم کم بوده..درصدش هم به ۷۰٪رسیده..خیلی خوبه..اما اگه خوب نشه...

دعا کنید.از دعاهای شما بود که اینطور شد..وگرنه دکتر ها جوابمون کرده بودند..بازم دعا کنید.

ممنونم...خداحافظتون

چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 توسط نسیم |

اگه بمیره منم می میرم

سلام دوستان عزیز خودم

 

من اومدم...بعد چند روز دوری از شما و شب و روز بیداری و افسردگی

 

دلم براتون تنگ شد گفتم سری بزنم

 

راستش تو این چند روز حال خودمو ندارم..همش تو فکرم....همش دیوونه ام..

 

این چند روز همش دعا میکردم و نماز میخوندم..و شب زنده داری میکردم..

 

هیچی هم غذا نخوردم....فقط آب...یعنی مدت یه هفته است که فقط آب میخورم..از کت و کول افتادم

 

شدم مردنی...عین بیست سال پیر شدم..افسردگی گرفتم...یعنی من که این همه شنگول بودم

ببین چه به سرم اومده..رضا داره جلو چشمام ذره ذره اب میشه..وای خدا نمی تونم بنویسم..

داره ذره ذره آب میشه و من نشستم تو خونه؟اون داره آب میشه اما من آب نشم؟من بیخیال باشم؟

اون .....اون..اون داره می میره و من زنده باشم؟دکتر ها که جوابش کردند اما امید ما هنوز به خداست..

شما دعا کنید....یه پسر جوون با هزار آرزو چطوری دنیا رو ترک کنه؟برای جوونیش هم که شده....

نمی تونم ببینم.نمی تونم..مامانم دیروز زنگ زد گفت بیچاره پسره داره آب میشه..روز به روز ساعت به ساعت و دقیقه به دقیقه حالش داره بد تر میشه..البته .درصد سوختگی اومده پایین ...و خدا را شکر عصب هاش قطع نشده..چون همش داره جیغ می کشه..و گریه میکنه.و این خودش خیلی خوبه..اگه عصب ها قطع بود درد رو حس نمیکرد...من چطور میتونم تحمل کنم؟خودتون بگید..نه خودتون بگید...میشه؟من نمیرم خوبه..

اما همین که عصب هاش قطع نشده امیدیه...شکرت خدا..شکرت که رضا رو از ما نگرفتی.....یعنی میشه؟من که به دلم افتاده خوب میشه..نمی دونم..فقط اینو میدونم که اگه خوب نشه من می میرم..تا موقعی که یه خبر درست ازش نشنیدم لب به غذا نمی زنم..اون بیدار باشه...زجر بکشه..درد بکشه و من بخوابم؟تو مرام من این نیست..الان که دارم این متنو مینویسم نای نوشتن ندارم ...دستام بی حسه..پس زیاد نمی نویسم..فقط دعاش کنید....بای

یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 توسط نسیم |

بدبخت شدم

به نام یزدان پاک

 

سلام عرض میکنم خدمت دوستان عزیز و مهربان و دلسوز خودم

 

من اومدم با دلی شکسته....

 

کاش به حرف دوستام گوش داده بودم...

الان کور و پشیم....نه کور و پشیمون که نه..اما خب ناراحتم..که چرا؟

چرا بی مشورت شما و هولهولکی این کار رو کردم؟

من به رضا گفتم..خیلی هم سبک سنگین کرده بودما...اما خب به نظرم کارهام درست پیش می رفت

چه میدوستم اینطور جوابمو میده؟آره..من بهش گفتم..تموم حرفایی رو که میخواستم بگم بدون هیچ

 کم و کاستی گفتم.کاش نگفته بودم.کاش..کسی از شما نمی دونست اما آقا علی تقریبا تو جریان بود

 که میخواستم چی بگم..من جواب علی اقا رو الان دیدم که دیگه کار از کار گذشته...

من بهش زنگ زدم و چون خسته شده بودم آب پاکی رو رو دستش ریختم.اما اون...

بهش گفتم.:تو تلفن..:سلام

-سلام

من نسیمم. رضا!

-میشناسم...بفرما!!!!

-رضا این تویی که با من اینطور حرف می زنی؟

-چطوری؟من با همه اینطور حرف میزنم!!!

-جدی ؟؟؟!!!یعنی من...؟

-ببین تو آره..تو برای من با همه فرق میکردی اما...حالا نه..تو و همه یکی هستین!!!

-چی داری میگی؟چرا چرند میگی؟ببین من زنگ نزدم که تو صحبت کنی..میخوام خودم یه چیزایی بگم.

-باشه بگو..ولی خواهش میکنم گله و شکایت نکن..من اومدم با خانواده ام تفریح..حوصله ناراحتی ندارم

-یعنی اینقدر بی حوصله شدی؟البته مهم نیست هیچ..(با بغض هم میگفتم)..خوش بگذره

-حتما خوش میگذره..خیلی...البته تو که باشی.....

-میدونم میدونم...نمی خواد بگی..من اگه باشم خوش نمی گذره..میدونم.من که نمیخوام بیام

-نه نه..نمیخواستم اینو بگم.اگر باشی بیشتر خوش میگدره!!!!!!!!!

-(تعجب)نمیخواد دیگه خرم کنی...خر کردی ..حالا برگشتم آدم شدم...میخوام حرفامو بزنم..کار دارم

-باشه بگو.گوش میدم نسیم خانوم..فقط یواش بگو که بقیه نشنون

-مگه بقیه کنارتن؟لطف کن برو یه جای خلوت...

-آره همه پسرخاله هام  کنارم هستن..من با اونا راحتم.حرفتو بزن زود..جای خلوت نداریم..

- رضا..تو داری از اخلاق خوب من سوءاستفده میکنی..هر چی هیچی نمیگم....

-...بگو..(بعد مکث من باز گفت:).بگو

-باشه پس خوب گوش کن:ببین رضا چهار سال پیش تو سر یه صدا زدن ساده یه جوری به من فهموندی که دوستم داری..البته برای من مهم نبود.اما دیدم داره شدید میشه و آتیش تو تند..دختر خاله هات هم بهم گفتن..من محلی نذاشتم.اما دیدم تو دست بردار نیستی..و خودم هم از خدا چه پنهون آره بهت علاقمند شدم...خیلی هم...ادامه داشت تا اون شب و اون روزها(و خلاصه کل ماجرا ها رو بادش اوردم)..و حالا تو....بعد این همه قول با من اینطور رفتار میکنی..ببین رضا جان.برای من مهم نیست..خودت خوب میدونی که چقددددددر خواستگار داشتم و دارم..اما من خودم نمیخوام ازدواج کنم..من میخوام ادامه تحصیل بدم تا مقطع دکتری...شک نکن..(جدی گفتمها)اما تو برام یه چیز دیگه بودی..بین اون همه آدم..بخدا تمومشون از نظر موقعیت از تو بهتر بودن..اما من تو رو دوست داشتم..چون با رفتارت اشنا بودم..می شناختمت..فامیلی..اما تو با رفتاره همه چیز رو خراب کردی..من حاضر بودم بخاطر تو از همه چیز و همه کس بگذرم.گرچه مطمئن بودم خانواده های ما هیچ مخالفتی نمی کنن....اما خواستم بدونی..خلاصه دیدم تو هیچ کاری که نمیکنی هیچ.رفتارت هم عوض شده..همش با من دعوا داری...تو اگه واقعا منو دوست داشتی این کارا برای چی بود؟تو همه چیز رو خراب کردی..من عاشقت بودم..اما تو بد کردی هم به من هم به خودت..(بغض)..حالا میخوام بهت بگم.تو حاضر نبودی به خاطر من هیچ کاری بکنی...حتی یه خودی نشون بدی.با اینکه من حتی برای روز تولدت که تو فکر کنم مال منو ابدا بدونی..اما من برای تو کادو میگرفتم..اما بنا به شرایط بهت نمی تونستم بدم..ولی همش کادو های با ارزش بود..گرچه هر چی هم بود مهم نبود..اما ارزشتو داشت..اما تو چی؟چی کار کردی؟هیچی..هیچی.آدم باید برای رسیدن به خواسته اش هر کاری بکنه..حالا هر چی میخواد باشه باشه//نکردی...منم دیگه ازت توقعی ندارم..حتی توقع نگاه کردن به من..یعنی اجازه شو دیگه بهت نمیدم..دیگه حق نداری اسم منو بیاری..۴ سال بخاطر تو هر کاری که فک کنی کردم...هر کاری..کادو های گرون خریدن و نگفتن دلیلش به پدرم و مادرم....تحمل حرفا و چیزایی که بهم می گفتی..خون به دلم میکردی..اما دم نمی زدم چون دوستت داشتم..خیلی کارای دیگه که یادم رفته...بخاطر تو حتی...ولش کن..فقط بدون من دیگه تحمل نگاه های مشکوک و طعنه و کنایه های دیگران رو ندارم..دیگه خسته شدم.اگه متقابل بود هیچوقت خسته نمی شدم.اما تو همه چیز رو آماده میخوای...هیچ تلاشی هم نمیکنی..باید غرورت رو برای رسیدن به هدفت هرچی هست زیر پابذاری..من که اینقدر مغرور بودم غرورم به خاطر تو شکست..اما تو تا موقعی که آماده همه چیز رو میخوای به هیچ جا نمیرسی(درحالی که صورتم خیس اشک بود گفتم:)

-حالا همه حرفامو زدم.این بود همه حرفای تو دلم..منو ببخش بابت هر کار بدی که در حقت کردم..

-نسیم تو همه حرفاتو زدی...اما من نه.(اونم بغض کرده بود شدید)بدار منم بگم...

-نه رضا..نمیخوام چیزی بشنوم.تو همه حرفاتو با نگاهت به من فهموندی..من می فهمیدم

-نه نسیم جون..تو نمی فهمی..همه چیز رو تو چشم نمیشه فهمید..من حرفام تو دلم بود نه تو چشمم

-دیگه مهم نیستش رضا...من تصمیم خودمو گرفتم

-ا... باشه هر جور تو بخوای..مانعت نمیشم نسیم..اما بدون و شک نکن این آخرین تماس منه...یعنی خداحافظ امروزم آخرین خداحافظی عمرم هست..!!!!!!

-(من که نمی دونستم جدی داره میگه گفتم:)مهم نیست...خدا نگهدارت باشه

-(اون با بغضی که شکسته بود گفت:)خدا نگهدارت باشه نسیم عزیزم...

و تماس به پایان رسید...

حدود یه ساعتی بعدش موبایل بابام زنگ خورد و بابای رضا بود و به بابام یه چیزایی گفت که بابام سخت آشفته شد..نشست رو زمین...دستشو گذاشت رو سرش..من که حسابی ترسیده بودم..داشتم می مردم...قلبم گرفت...گفتم خدایا باز چی کار کرده بودم؟که بابام مامانمو صدا زد و گفت خانوم بیا بریم که بدبخت شدیم..مامانم که از ترس یخ زده بود پرسید:یا قمر بنی هاشم چی شده حاجی؟ً!!!!!بابام هم گفت:رضا پسر حاجی...خودشو آتیش زده..!!!!!!۱۱انگار یهو تموم دنیا رو سرم خراب شد..و.ای نسیم خر چی کار کرده بودی؟کشتیش؟من که اختیار خودمو کلی از دست داده بودم.یه جیغ بنفش بنفش کشیدم و زدم تو صورت خودم که کشتییییییییییشششششششششششش..نسیم کشتتتتتیشششششش..داشتم روانی میشدم..مامانم اومد گرفتم گفت چت شده؟تو چته/گفتم مررررررررردددددددددد...مامان خوش خیالم چون فکر میکرد من چون احساساتی ام اینطور شدم چیزی نفهمید..خدا رو شکر باز..خلاصه...همه فامیلامون پا شدن رفتن بیمارستان....من که داشتم دیوونه میشدم...اینقدر خودمو زدم که دیگه از حال رفتم...آخه بد کردم.من دوستش داشتم..اما وای...چی کار کرده بودم..این ماجرا دیشب بوده..خاله ام پیشم بود و منو آروم میکرد و میگفت مشکوک خانوم نکنه خبراییه؟گفتم نه خاله..نه.دلم براش می سوزه..اونم ساکت شد..بعد تلفن زنگ خورد..چنان خودمو پرت کردم که سه تا گلدون تو راهم شکست...مامانم بود...صداش ناراحت بود...گفت خیللی سوخته.۹۸٪!!!!!!!!!!!فکرشو کنید.من دیگه از حال رفتم.بعدا از خاله ام پرسیدم گفت یه بشکه نفت رو رو خودش خالی کرده بوده...!!!!!!!!کبریت زده..خاله ام میگفت:عجب نترس بوده..این خیلی دل شیر داشته هاااااااااا!!!!!!!!!!من خودمو مقصر میدونستم...از پسرخاله اش پرسیده بودن گفته بود:با تلفن حرف زد بعدش اینطور شد..شماره طرف هم پاک شده بوده..!!!!!!!!!!!!حالا دیشب تا حالا بیدار بودم و دعا میکردم و گریه.....هر دقیقه زنگ می زنم حالش بدتره...از خدا عاجزانه خواستم خوبش کنه..اگه خوب شد بخدا قسم تا اخر عمر بی هیچ توقعی نوکریش رو میکنم....دیدید چی شد؟دیدیدبدبخت شدم؟تو رو خدا برام نه...برای اون و جوونیش دعا کنید.من چه خر بودم که نمی فهمیدم..من خودخواااااااهههههههه..خواهش میکنم کمکم کنید..دارم دیوونه میشم.الان به زور اومدم نت...خیس اشکم.دعام کنید...دوستون دارم.بای

یکشنبه نهم فروردین 1388 توسط نسیم |

سبک سنگین

سلام دوستان عزیز و مهربون خودم..

 

من این روزا درگیر فکر کردنم..دارم یه کارایی اینجام میدم.نمی تونم بیام نت...یعنی کم میام...اونم برای این که نظراتونو بخونم..شاید خوب بود که صد در صد هست

 

فقط اینو بگم و برم.من دیگه خسته شدم..واقعا خسته شدم..از رفتا اون..از خودم.از ادما..از همه..از اینکه رضا راه میره بهم میگه آبروتو می برم..مگه من آخه چی کار کردم؟مهم نیست.بیخیخی...اما میخوام تا قبل از سفر نوروزی همه چی رو درست کنم.دارم سبک سنگین میکنم...شما هم کمکم کنید..طبق چیزایی که گفتم..کمکم کنید..دوستون دارم.بای

پنجشنبه ششم فروردین 1388 توسط نسیم |

میلاد پیامبر گرانقدر اسلام محمد مصطفی(ص)بر تمامی شیعیان جهان مبارک باد

 

یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 توسط نسیم |

دوباره تغییر

سلام دوستان گل خودم که میاین وبلاگ ما و می خونن...دوستشون دارم..پریشان..سارینا و آقا علی..بازم منتظرشونم..از نصیحت های خوبشون هم ممنونم..حالا میخوام خاطره چهارمی رو بنویسیم:

بعد از اون ماجرا ها و اون حادثه ها من فکر میکردم رضا دیگه متوجه شده من هم دوستش دارم و یه خودی نشون میده اما چرخ فلک دوباره برگشت و نمی دونم کی بین ما رو تفرقه انداخت..دوباره همه چی برگشت سر خونه اول..من دیگه کم کم می رفتم خونه شون..تا اینکه یه روز که رفته بودم آموزشگاه زبان.موقع مرخص شدن دیدم رضا دم در آموزشگاه وایساده.و با نفرت داره نگام میکنه...ترسیدم...هیچی نگفتم و رفتم..اونم اومد دنبالم بهم گفت خیلی نامردی و رفت..من نمی دونستم چی کار کرده بودم؟گیج بودم..خلاصه رفتم..خونه..تا چند روز خبری نبود تا اینکه یه روز که هیشکی خونه نبود بابام اومد خونه ..بعد مدتی برام پلی استیشن ۲خریده بود..منم خوشحال بودم و داشتم بازش میکردم.بابام هم رفت بیرون...تو حس و حال خودم بودم دیدم تلفن زنگ خورد..عمومی بود..تند تند برداغشتم که زود برم اونو وصل کنم.دیدم یکی گفت منزل کرمی؟منم عجله داشتم..سریع گفتم نه و قطع کردم...گیر پلی استیشن بودم دوباره تلفن زنگ خورد..برداشتم گفت سلام منزل حمیدی؟!!!!!اصلا ما توشهرمون همچین فامیلی نداشتیم..شک کردم..یه دفعه شناختمش..رضا بود...منم فورا قطع کردم!!!خلاصه اون متوجه شد دیگه زنگ نزد..اینا هم گذشت تا اینکه یه روز مادرم اینا قرار گذاشتن دو خانواده ای با هم بریم گردش..من هم اماده شدم..وقتی رفتیم دیدم رضا نیومده...حالم یه کم گرفته شد.البته فقط یه کم..خلاصه اون دو روز بد گذشت....برگشتیم..رفتم خونه و خوابیدم..اعصابم خورد بود.فرداش ناهار خونه مون دعوت بودن.همه خانواده شون اومدن جز او..بعد مامانش به مامانم گفت درس داشت!!!!!!!!!اون درس زیاد نمی خوند..بهشون دروغ داده بود..من هم به زور اون روز رو گذروندم..اونا که رفتن گوشیم زنگ خورد برداشتم قطع کرد..هی برمی داشتم هی قطع میکرد..نمی دونم چه دردش بود..لوس شده بود.بعد یه مدت یه ماجراهایی بین من و دخترخاله های اون پیش اومد..شیرتو شیری بود..یکی از دختره خاله هاش دوست پسر داشت...لو رفته بود اونوقت پسره همسایه ما بود...رضا این وسط سوءظن پیدا کرده بود که من با این پسره دوستم...من از خدا بی خبر...یه روز که بابای رضا از حج برگشته بود همه مون از صبح رفتیم.خونه شون.خونه شون بغل خونه مادربزرگش بود..موقع غذا دیگ ها خونه مادرجونش بود.از اونجا غذا ها رو می بردیم تو خونه رضا اینا..بعد من سعی میکردم باهاش برخورد نکنم..تو کوچه اون داشت غذا میبرد من داشتم برمیگردوندم..برخورد کردیم..یه دفه رضا اسم پسره رو آورد و گفت .....چطوره؟من خشکم زد..گفتم واااااااااااااااای به من شک کرده..نه نه/یه دفعه گریه ام گرفت..رفتم به دخترخاله اش که دوستم هم بود گفتم...اونم تعجب کرد..که رضا از کجا فهمیده..ظهر که همه خواب بودن من از بس گریه کردم خوابم نبرد..رضا راه می رفت و فحشم میداد...تو دوست پسر داری...بی حیایی..بی شرمی و ...............اووووووووووووووه...خلاصه همش تهدیدم میکرد که بدبختت میکنم نامرد...منم هیچی نمی گفتم...مغرب برگشتیم خونه مون.اون شب خوابم نبرد..آخه فکرشو کنین بی گناه محکوم شی؟هیچی هیچی بخدا تو اون ۵ روز ۱۰کیلو کم کردم..از بس غصه خوردم..از اون روز به بعد اگه شما رضا رو دیدن منم دیدم...تموم شد..همه چی بهم ریخت..سر یه سوءتفاهم بیخووووووووددددددد...رضا سایه منو با تیر می زد..تا منو میدید از اون جمع می د بیرون.یه کلمه هم باهام حرف نمی زد..فقط میگفت ا؟بروتو می برم..اعصابم خورد بود..الانم همیسن وضعیته..بعد ۴یا۵ سال باید اینطور شه؟این سزای منه؟امسال عید هم با هم میریم گردش..دعا کنید حل شه مشکل من.نمی دونم چی کار کنم؟نمی دومن چشه؟نمی فهمم..الان اصلا نمی فهمم.کمکم کنید..اون سال که با هم رفتیم گردش.اینقدر خوش گذشت...آبشار با هم می رفتیم..آب بازی..ترقه بازی..اون که اینقدر مغرور بود به من التماس میکرد بیام ورق بازی..چون اون سال من صبح با داییم اومدم مادرم اینا عصر اومدن گفتم بهتره با داییم هم برگردم..داییم دو روز قبل رضا و .میخواست بر گرده..رضا اینقدر بهم گفت نرو..نرو بمون...اما من رفتم..چون نمی خواستم داییم رو ناراحت کنم..اما اون سال خیلی خوب بود..رضا دنبال کوچیکترین موقعیت بود که با من تنها حرف بزنه...گیرش هم میومد..من تنها تو چادر بودم اون میومد یه چیزی میگفت که من بخندم و می رفت اما حالا چنان با نفرت نگاهم میکنه که میترسم سکته کنه..نمی دونم چش شده؟آخ خدا..شما کمکم کنید..تا آپ بعدی خبر خوش بدم..بای

جمعه بیست و سوم اسفند 1387 توسط نسیم |

سومیش

سلام دوستان.خیلی بده که آدم بیاد تمموم دلتنگی هاش رو بگه اونوقت کسی براش نظر نده..خیلی خیلی..چطور تا آدم یه عیبی داره هر دقیقه بهش میگید اما الان نمیگید؟خب بگید بابا..سومین خاطره

اونروز تا اینجا گفتم که...بعد اون تفریح برگشتم خونه..حالا میخوام از یه روز دیگه بگم..از این خاطره که برای خودم قشنگ ترین بوده و هست..از یه شب بارونی:

اون شب هم مثل بقیه شبا رفته بودم خونه شون..ساعت حدودای ۱۰ بود میخواستم برگردم که اون داوطلب شد منو برسونه..اون شب مثل دم اسب بارون میومد..خیلی ترسناک بود.بارون شدید.خلاصه خونه شون همه جز خواهرش و خودش بیرون بودند..با چتر..فقط تو خونه یه چتر بود.منم مجبور بودم با اون زیر یه چتر برم.!!!.خلاصه رفتیم..تو کوچه و خیابون هیشششششششکی نبود جز من و رضا..تو اون بارون تیره..اولش هیشکی حرفی نزد.اما وسطاش اون شروع کرد.گفت:نسیم؟گفتم بله؟گفت نسیم تو چرا اینطوری رفتار میکنی؟گفتم من اصلا به رفتارم با تو فکر نمیکنم.و تو هیچ فرقی با بقیه برام نداری..!!!!اون با تعجب و کمی بغض گفت:چی داری میگی؟چرت میگی؟؟گفتم نه..حقیقته.!!اونم با عصبانیت گفت گمشو اونطرف!!!گفتم خیله خب..میرم..فک کردی کی هستی؟ام پی تری خورد کنی..آدم ضایع میکنی.همه کار میکنی توقع هم داری بات درست رفتار بشه.اون دیگه هیچی نگفت..تا نصف راه هیچ حرفی نزدیم بعد تو کوچه خونه مون بودیم که رضا بهم گفت خیلی نامردی.یه بار دیگه با من اینطور حرف بزنی می زنم تو دهنت!!!!گفتم جرئتشو نداری بچه.گفت می زنم اه..گفتم بزن بینم..اونم با پررویی تموم زد تو دهنمباور نمیکنین اما چنان محکم و از ته دل زد که دهنم خون اومد!!!!منم آخ بلندی گفتم و زل زدم بهش..و بغض گرفته بودم..اون که خیلی هل شده بود گفت چ..چیزه بریم یه جایی پاکش کن.اینطور نرو خونه..من گفتم(با بغض شدید)نمیخواد نامرد ..نمیخوادو رفتم.اون اومد دنبالم دستمو از پشت گرفت!!!!!و گفت تو رو خدا نرو..نرو دیگه و با یه معصومیت خاصی نگام کرد..منم باز دلم براش سوخت و گفتم خب چی میخوای؟دست بردار..دیگه چی میخوای؟منو زدی.راحت هم شدی.نه؟اون گفت نه بخدا..حواسم نبود.یعنی بودا منتها اعصابم خورد بود..منم چیزی نگفتم.سرمو پایین انداختم.و اشک ریختم.گفت تو رو خدا گریه نکن نسیم.خب؟منم گفتم باشه..بعد اون با دستش خون دهنم رو پاک کرد!!!بعد راه افتادیم.من هم به تلافی کارش چتر رو گرفتم و با نوکش محکم زدم تو شکمش!!!!!!اون که شوکه شده بود آخ بلندی گفت و نشست رو زمین..گفت چرا همچین میکنی نسیم؟گفتم این به اون درگفت من اینطوری کردم؟گفتم خب حالللللللللللا چی شددددده؟گفت نمیدونم.من لباسشو زدم بالا دیدم واااااااااااااایییی....خون سرازیر شده...بخدا قد عمرم ترسیده بودم...یهو گریه کردم..گفت بسه دیگه.گریه نکن...کار خودتو کردی..من نمی دونستم چی بگم.گفتم ببخشید..اونم پاشد و من بهش یه دستمال دادم.خون ها رو پاک کرد و رفت خونه شون..بعد من اون شب تا صبح نخوابیدم.همش گریه میکردم..همش.اما در کل اون شب برام خیلی به یاد موندنی بود.صبحش گوشیم زنگ خورد.برداشتم رضا بود..زنگ زده بود احوالم رو بپرسه!!من باید این کار رو میکردم..خجالت کشیدم..بعد گفتم خوبم.من چیزیم نبود..تو خوبی؟گفت آره..اما صداش چیز دیگه ای می گفت.یه کم ترسیدم..گفتم خدایا چش شده؟بعد گفت خب دیگه مزاحم نشم.کار نداری؟گفتم نه سلامتی.خدا حافظ...بعد یه ساعت دیدم بابام داره با تلفن می حرفه و میگه ماشین مال خودتونه باشه بیاین ببریدش.ما هم پشتتون با ماشین علی رضا (دایی من)میایم..من گفتم چی شده یعنی؟از بابام پرسیدم گفت رضا حالش بد شده میخوان ببرنش شیراز.اعزامش کردن!!!!!!!!!!!هری دلم ریخت..مثل گچ شدم!!!بابام گفت تو چته؟چرا اینطوری شدی؟من نتونستم چیزی بگم و یهو افتادم رو زمین و مثل آدمای صرعی لرزیدم...بعد بردنم تو اتاق و رو تخت خوابیدم..و قرص خوردم..دیگه خوابم برد و نفهمیدم چی شد...ظهر پاشدم دیدم هیشکی خونه نیس..جز خاله ام .گفتم خاله مامان اینا کوشن؟گفت رفتن شیراز...حال رضا بد شده بود بردنش اونجا.اعزامش کردن.!حالم گرفته شد..یعنی چش شده بود؟گفتم خاله مگه رضا چش بوده؟گفت معده اش خونریزی کرده!!!!!!!!!دیگه دو هزاریم افتاد..بد جاییش زده بودم..گفتم آخی..چش بوده حالا؟خاله ام گفت رضا اینطور گفته بوده که خورده به دیوار و تیزیش..!!!!!!اخ خدا من چی کار رکده بودم...رضا چه لطفی بهم کرده بود..چرا اینطورش کردم؟نه.نمیتونستم ببخشم خودمو..من چقدر بد بودم و اون خوب

دیگه هیچی نگفتم.رفتم تو اتاق و گریه کردم..شب هم خوابیدم.صبح پاشدم..بابام اینا اومده بودن..تند تند رفتم گفتم چی شد؟گفتن هیچی..خوب شد..یه عمل سرپایی کوچولو.خوب شد.الان خونه ان.اما بیچاره خیلی خون ازش رفت..من رفتم اتاقم و بهش زنگ زدم..گفتم رضا چرا دیروز بهم نگفتی؟چرا اینقدر تو داری؟گفت میگفتم که چی بشه؟ناراحت شی؟منم فقط اشک می ریختم..گفتم به هر حال ببخشید...اشتباه کردم...دیگه خدافظی کردم.و شب با مامانم و...رفتیم خونه شون عیادتش..من روم نبود جلو اونا چیزی بگم...بعد همه پا شدن رفتن تو خیابون..دعوا شده بود..فقط من موندم و رضا...نمی دونستم چی کار کنم..فقط خم شدم و دستشو بوسیدم..گفتم غلط کردم رضا.ببخشید..ببخشید.اون که حسابی جا خورده بود گفت این چه کاریه؟اینو نگو...تو منو ببخش.من اول شروع کردم.و دیگه مامان اینا اومدن تو..من هم رفتم سر جام نشستم.تو طول اون مدت رضا همش نگام میکرد..یه بغض داشت.این رفتار ها هم از من مغرور هم از اون بعید بود..اما عشق بود و عشق کورمون کرده بود..دیگه موقع رفتن بود.تا همه بلند شدن رفتن بیرون بدرقه و ..من به بهانه درست کردن خودم طولش دادم..بعد یواشکی به رضا گفتم رضای عزیز بازم منو ببخش..شرمنده...داشتم برمیگشتم بالا که دستمو محکم گرفت و گفت نسیم یه بار دیگه این حرفا رو بزنی نه من نه تو.خب؟؟؟؟؟؟خب؟قول بده...گفتم چشم..دستاش چقدر گرم بود.اون زمین تا آسمون فرق کرده بود...دیگه سر به سر کسی نمی ذاشت.با کسی حرف هم نمی زد.دیگه هم من و هم اون به عشق خودمون پی برده بودیم و بیشتر هوای هم رو داشتیم..خب بچه ها ببخشید این بار بیشتر از همیشه سرتون رو درد آوردم..بقیه واسه بعد..بای

پنجشنبه یکم اسفند 1387 توسط نسیم |



سلام.دوستان..من نسیم هستم.18ساله..من از 4 سال پیش متوجه شدم یکی از پسرای فامیلمون بهم علاقه داره.اون موقع من که فهمیدم منم احساس کردم دوسش دارم..البته اون با رفتارش هیچی رو نشون نمی داد..تازه خیلی هم منو ضایع میکرد..اما دلش یه چیز دیگه میگفت..گذشت و گذشت...تو این چند سال ذره ای از علاقه ام به او کم نشده..همیشه دلم میخواست خاطره های مشترک با اونو به یکی بگم..حالا به شما میگم...امیدوارم دوس داشته باشید..راستی با نظرا و پیشنهادای خوبتون راهنماییم کنین..چطوری رفتار کنم...دوستون دارم..خدافظ

RSS 2.0
منبع کد اهنگ مینوس

بهترين کدهای موزیک و بهترين دانلودها در مينوس

Designed By ParsTheme