|
به نام یزدان پاک
سلام عرض میکنم خدمت دوستان عزیز و مهربان و دلسوز خودم
من اومدم با دلی شکسته....
کاش به حرف دوستام گوش داده بودم...
الان کور و پشیم....نه کور و پشیمون که نه..اما خب ناراحتم..که چرا؟
چرا بی مشورت شما و هولهولکی این کار رو کردم؟
من به رضا گفتم..خیلی هم سبک سنگین کرده بودما...اما خب به نظرم کارهام درست پیش می رفت
چه میدوستم اینطور جوابمو میده؟ آره..من بهش گفتم..تموم حرفایی رو که میخواستم بگم بدون هیچ
کم و کاستی گفتم.کاش نگفته بودم.کاش..کسی از شما نمی دونست اما آقا علی تقریبا تو جریان بود
که میخواستم چی بگم..من جواب علی اقا رو الان دیدم که دیگه کار از کار گذشته...
من بهش زنگ زدم و چون خسته شده بودم آب پاکی رو رو دستش ریختم.اما اون...
بهش گفتم.:تو تلفن..:سلام
-سلام
من نسیمم. رضا!
-میشناسم...بفرما!!!!
-رضا این تویی که با من اینطور حرف می زنی؟
-چطوری؟من با همه اینطور حرف میزنم!!!
-جدی ؟؟؟!!!یعنی من...؟
-ببین تو آره..تو برای من با همه فرق میکردی اما...حالا نه..تو و همه یکی هستین!!!
-چی داری میگی؟چرا چرند میگی؟ببین من زنگ نزدم که تو صحبت کنی..میخوام خودم یه چیزایی بگم.
-باشه بگو..ولی خواهش میکنم گله و شکایت نکن..من اومدم با خانواده ام تفریح..حوصله ناراحتی ندارم
-یعنی اینقدر بی حوصله شدی؟البته مهم نیست هیچ..(با بغض هم میگفتم)..خوش بگذره
-حتما خوش میگذره..خیلی...البته تو که باشی.....
-میدونم میدونم...نمی خواد بگی..من اگه باشم خوش نمی گذره..میدونم.من که نمیخوام بیام
-نه نه..نمیخواستم اینو بگم.اگر باشی بیشتر خوش میگدره!!!!!!!!!
-(تعجب)نمیخواد دیگه خرم کنی...خر کردی ..حالا برگشتم آدم شدم...میخوام حرفامو بزنم..کار دارم
-باشه بگو.گوش میدم نسیم خانوم..فقط یواش بگو که بقیه نشنون
-مگه بقیه کنارتن؟لطف کن برو یه جای خلوت...
-آره همه پسرخاله هام کنارم هستن..من با اونا راحتم.حرفتو بزن زود..جای خلوت نداریم..
- رضا..تو داری از اخلاق خوب من سوءاستفده میکنی..هر چی هیچی نمیگم....
-...بگو..(بعد مکث من باز گفت:).بگو
-باشه پس خوب گوش کن:ببین رضا چهار سال پیش تو سر یه صدا زدن ساده یه جوری به من فهموندی که دوستم داری..البته برای من مهم نبود.اما دیدم داره شدید میشه و آتیش تو تند..دختر خاله هات هم بهم گفتن..من محلی نذاشتم.اما دیدم تو دست بردار نیستی..و خودم هم از خدا چه پنهون آره بهت علاقمند شدم...خیلی هم...ادامه داشت تا اون شب و اون روزها(و خلاصه کل ماجرا ها رو بادش اوردم)..و حالا تو....بعد این همه قول با من اینطور رفتار میکنی..ببین رضا جان.برای من مهم نیست..خودت خوب میدونی که چقددددددر خواستگار داشتم و دارم..اما من خودم نمیخوام ازدواج کنم..من میخوام ادامه تحصیل بدم تا مقطع دکتری...شک نکن..(جدی گفتمها)اما تو برام یه چیز دیگه بودی..بین اون همه آدم..بخدا تمومشون از نظر موقعیت از تو بهتر بودن..اما من تو رو دوست داشتم..چون با رفتارت اشنا بودم..می شناختمت..فامیلی..اما تو با رفتاره همه چیز رو خراب کردی..من حاضر بودم بخاطر تو از همه چیز و همه کس بگذرم.گرچه مطمئن بودم خانواده های ما هیچ مخالفتی نمی کنن....اما خواستم بدونی..خلاصه دیدم تو هیچ کاری که نمیکنی هیچ.رفتارت هم عوض شده..همش با من دعوا داری...تو اگه واقعا منو دوست داشتی این کارا برای چی بود؟تو همه چیز رو خراب کردی..من عاشقت بودم..اما تو بد کردی هم به من هم به خودت..(بغض)..حالا میخوام بهت بگم.تو حاضر نبودی به خاطر من هیچ کاری بکنی...حتی یه خودی نشون بدی.با اینکه من حتی برای روز تولدت که تو فکر کنم مال منو ابدا بدونی..اما من برای تو کادو میگرفتم..اما بنا به شرایط بهت نمی تونستم بدم..ولی همش کادو های با ارزش بود..گرچه هر چی هم بود مهم نبود..اما ارزشتو داشت..اما تو چی؟چی کار کردی؟هیچی..هیچی.آدم باید برای رسیدن به خواسته اش هر کاری بکنه..حالا هر چی میخواد باشه باشه//نکردی...منم دیگه ازت توقعی ندارم..حتی توقع نگاه کردن به من..یعنی اجازه شو دیگه بهت نمیدم..دیگه حق نداری اسم منو بیاری..۴ سال بخاطر تو هر کاری که فک کنی کردم...هر کاری..کادو های گرون خریدن و نگفتن دلیلش به پدرم و مادرم....تحمل حرفا و چیزایی که بهم می گفتی..خون به دلم میکردی..اما دم نمی زدم چون دوستت داشتم..خیلی کارای دیگه که یادم رفته...بخاطر تو حتی...ولش کن..فقط بدون من دیگه تحمل نگاه های مشکوک و طعنه و کنایه های دیگران رو ندارم..دیگه خسته شدم.اگه متقابل بود هیچوقت خسته نمی شدم.اما تو همه چیز رو آماده میخوای...هیچ تلاشی هم نمیکنی..باید غرورت رو برای رسیدن به هدفت هرچی هست زیر پابذاری..من که اینقدر مغرور بودم غرورم به خاطر تو شکست..اما تو تا موقعی که آماده همه چیز رو میخوای به هیچ جا نمیرسی(درحالی که صورتم خیس اشک بود گفتم:)
-حالا همه حرفامو زدم.این بود همه حرفای تو دلم..منو ببخش بابت هر کار بدی که در حقت کردم..
-نسیم تو همه حرفاتو زدی...اما من نه.(اونم بغض کرده بود شدید)بدار منم بگم...
-نه رضا..نمیخوام چیزی بشنوم.تو همه حرفاتو با نگاهت به من فهموندی..من می فهمیدم
-نه نسیم جون..تو نمی فهمی..همه چیز رو تو چشم نمیشه فهمید..من حرفام تو دلم بود نه تو چشمم
-دیگه مهم نیستش رضا...من تصمیم خودمو گرفتم
-ا... باشه هر جور تو بخوای..مانعت نمیشم نسیم..اما بدون و شک نکن این آخرین تماس منه...یعنی خداحافظ امروزم آخرین خداحافظی عمرم هست..!!!!!!
-(من که نمی دونستم جدی داره میگه گفتم:)مهم نیست...خدا نگهدارت باشه
-(اون با بغضی که شکسته بود گفت:)خدا نگهدارت باشه نسیم عزیزم...
و تماس به پایان رسید...
حدود یه ساعتی بعدش موبایل بابام زنگ خورد و بابای رضا بود و به بابام یه چیزایی گفت که بابام سخت آشفته شد..نشست رو زمین...دستشو گذاشت رو سرش..من که حسابی ترسیده بودم..داشتم می مردم...قلبم گرفت...گفتم خدایا باز چی کار کرده بودم؟که بابام مامانمو صدا زد و گفت خانوم بیا بریم که بدبخت شدیم..مامانم که از ترس یخ زده بود پرسید:یا قمر بنی هاشم چی شده حاجی؟ً!!!!!بابام هم گفت:رضا پسر حاجی...خودشو آتیش زده..!!!!!!۱۱انگار یهو تموم دنیا رو سرم خراب شد..و.ای نسیم خر چی کار کرده بودی؟کشتیش؟من که اختیار خودمو کلی از دست داده بودم.یه جیغ بنفش بنفش کشیدم و زدم تو صورت خودم که کشتییییییییییشششششششششششش..نسیم کشتتتتتیشششششش..داشتم روانی میشدم..مامانم اومد گرفتم گفت چت شده؟تو چته/گفتم مررررررررردددددددددد...مامان خوش خیالم چون فکر میکرد من چون احساساتی ام اینطور شدم چیزی نفهمید..خدا رو شکر باز..خلاصه...همه فامیلامون پا شدن رفتن بیمارستان....من که داشتم دیوونه میشدم...اینقدر خودمو زدم که دیگه از حال رفتم...آخه بد کردم.من دوستش داشتم..اما وای...چی کار کرده بودم..این ماجرا دیشب بوده..خاله ام پیشم بود و منو آروم میکرد و میگفت مشکوک خانوم نکنه خبراییه؟گفتم نه خاله..نه.دلم براش می سوزه..اونم ساکت شد..بعد تلفن زنگ خورد..چنان خودمو پرت کردم که سه تا گلدون تو راهم شکست...مامانم بود...صداش ناراحت بود...گفت خیللی سوخته.۹۸٪!!!!!!!!!!!فکرشو کنید .من دیگه از حال رفتم.بعدا از خاله ام پرسیدم گفت یه بشکه نفت رو رو خودش خالی کرده بوده...!!!!!!!!کبریت زده..خاله ام میگفت:عجب نترس بوده..این خیلی دل شیر داشته هاااااااااا!!!!!!!!!!من خودمو مقصر میدونستم...از پسرخاله اش پرسیده بودن گفته بود:با تلفن حرف زد بعدش اینطور شد..شماره طرف هم پاک شده بوده..!!!!!!!!!!!!حالا دیشب تا حالا بیدار بودم و دعا میکردم و گریه.....هر دقیقه زنگ می زنم حالش بدتره...از خدا عاجزانه خواستم خوبش کنه..اگه خوب شد بخدا قسم تا اخر عمر بی هیچ توقعی نوکریش رو میکنم....دیدید چی شد؟دیدیدبدبخت شدم؟تو رو خدا برام نه...برای اون و جوونیش دعا کنید.من چه خر بودم که نمی فهمیدم..من خودخواااااااهههههههه..خواهش میکنم کمکم کنید..دارم دیوونه میشم.الان به زور اومدم نت...خیس اشکم.دعام کنید...دوستون دارم.بای |